هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او اگر کنم گلهای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی دمی انیس دل سوکوار من باشی
شود غزاله خورشید صید لاغر من گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کردهای وظیفه من اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمیارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی
..............................................................................
از اين غزل حافظ خاطره هاي خيلي خوبي دارم و خيلي دوستش دارم
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 18:35  توسط هستي
|
ما چون دو دریچه روبروی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم.
هر روز سلام و پرسش و خنده،
هر روز قرار روز آینده،
عمر آینده بهشت،اما...آه
بیش از شب و روز تیر ودی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست،
زیرا یکی از دیچه ها بسته ست
نه مهر فسون،نه ماه جادو کرد،
نفرین به سفر،که هر چه کرد او کرد
مهدي اخوان ثالث
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 12:54  توسط هستي
|
مي تواني تو فاصله ها را خط بزني
آن وقت خطي رسم مي شود بين من و تو
مي داني
آخر دو خط هرگز به هم نمي رسند.
آخ!
يادم نبود كه تو فيزيكداني!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 22:51  توسط هستي
|
سلام به دوستان اينترنتي عزيزمن امروز خيلي خوشحالم خيلي خيلي چون عشقم داره بر مي گرده
هركسي كه دنبال خبر مي گرده
بهش بگين عشق داره بر مي گرده
كسي كه با رفتنش تمام معادلات زندگيم بهم خورد هر روز كارم دلتنگي و به ظاهر آروم كردن خودم بود وچون هيچ كس هم از اين موضوع خبر نداشت خيلي برام سخت بود كه عشقمو مخفي نگه دارم كسي كه به خاطرش تمام طول اين ترم اصلا نتونستم درس بخونم و الان نميدونم چه جوري بايد دوران سخت امتحانات درسهاي نخونده را سپري كنم .
خوب هر چي بود اين دوران سخت هجران گذشت امروز بعد از 6 ماه آرامش عجيبي تموم وجودمو احاطه كرد دوستان عزيز برام دعا كنيد كه بهش برسم حالا ديگه دور نيست
هست ولي نزديك نيست
شب از نيمه گذشت اما نيامدي دلم خون شد و شد لاله دشت اما نيامدي
امروز كه منتظرت نبودم ندا آمد چه نشسته اي كه يار دلربا آمد
دوست داشتم امروز كه براي من يك روز به يادماندني بود تو وبلاگ ثبت بشه و به يادگار بمونه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 12:52  توسط هستي
|
قفس شده براي من نگاه جلوه ساز تو
رها شده درون من صداي دلنواز تو
هر آن،كه فكر مي كنم به لحظه هاي عاشقي
دوباره غنج مي رود دلم براي ناز تو
فرار از اين گذشته ها مرهمي نمي شود براي من
چگونه فكر مي كند دل گذشته باز تو
چگونه فكر مي كني روان شده درون من
چگونه فكر مي كنم به پيچك ترانه ساز تو
مزن بر اين عاشقانه ها تبر
نمي برد دل مرا زبان كارساز تو
نمي روي ز ياد من نمي روم ز ياد تو
ببين چگونه مي شود دل عشق باز تو
"هستي"
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 0:27  توسط هستي
|
خواهش ميكنم
خواهش ميكنم بگذار نفهمم چه بر سرم آوردي
در اين ثانيه هاي آخر
نگذار بفهمم چه با من كردي
بگذار بميرم نمي خواهم چيزي از نگاه هاي مرده ات بدانم
نمي خواهم با من باشي وقتي با من نيستي
اصراري ندارم كه نگاهم كني وقتي نگاهت با من نيست
بگذار آرام بگيرم تا دستان اسير شده ات رها و آزاد شود از اين زندان عاشقي
مي روم و تو آزاد مي شوي
به كجا مي روي نمي دانم فقط مي خواهم بروم تا تو از زندان عشق من آزاد شوي
به خدا مي سپارمت
+ نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 0:40  توسط هستي
|
وطن آدمي را درنقشه جغرافيا جايي نيست وطن آدمي قلب كساني است كه دوستش ميدارند.
ديريست كه از وطن خويش دورم و به سان غريبه اي در غربت تنهايي بي تاب وطنم گشته ام
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 0:27  توسط هستي
|

دلم خيلي گرفته بود امروز .گاهي اوقات بد جوري دلتنگش ميشم و چون كسي هم نيست كه باهاش حرف بزنم و درد و دل كنم ،احساس خفگي بهم دست ميده
دلتنگ اگر شدي جان من بدان
در پي تو چرخ ميزند هوايش
تا كه لبهاي از گريه خيسش را
تر كند ،از سوي تو آمده صبايش
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 22:52  توسط هستي
|
امروز تولد كسي بود كه فرسنگ ها از من دور است ولي يادش به من نزديك.
شايد ديگر هرگز نتوانم او را ببينم اما فراموشش نخواهم كرد
امروز تولد همان كسي بود كه با او حسي جديد را تجربه كردم
و شايد روزي گذرش به اين وبلاگ بيافتد پس...
تولدت مبارك .29 ساله شدنت را تبريك ميگم.و اميدوارم هميشه در زندگيت موفق باشي و هميشه سلامت
بهت نگفتم عزيزم تولدت مبارك شايد به خودم اجازه نمي دم كه كلمه عزيزم رو بنويسم ولي تو هميشه عزيزمي وهميشه عزيزم خواهي موند.
امروز باران باريد باران زيباي بهاري همراه رعد و برقهاي زيبا.
شعر زيباي مجتبي كاشاني رو نوشتم و تقديمش ميكنم به تو براي اينكه روز ميلاد تو باران آمد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 23:52  توسط هستي
|
ميلاد
روز ميلاد تو باران آمد
روز ميلاد تو بود
كه هوا
بوي شبنم و شقايق مي داد
و خدا مي خنديد
عطر ياس از در و ديوار هوا مي پاشيد
و نسيم از تو بشارت مي داد
باد بر پنجره پا مي كوبيد
زلف افشان را بيد
در مسير تو پريشان مي كرد
هر كجا سروي بود
به تواضع سر راه تو بر پا مي خواست
تاكها با تو تباني كردند
غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند
سركه ها را خبر آمدنت شيرين كرد
برگ ها از سر تعظيم تو مي رقصيدند
و خزان در قدم شاد تو نقاشي كرد
و به تر دستي استاد ازل
شعبده اي بر پا بود
گوشها منتظر
اولين گريه ي شيرين تو بود
چشمها منتظر
اولين ساغر سيماي تو بود
روز ميلاد تو باز
مثل همواره خدا حاضر بود
آسمان جشن گرفت
ابر ها مژده ي ديدار تو را مي دادند
رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا مي كرد
طبل آغاز تو را مي كوبيد
برق آغاز تو را مي تابيد
مه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت
آن سوي پيله ي مه
ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست
در جهان از قدم مهر تو مهماني شد
شعر از مركب فرخنده ي احساس تو الهام گرفت
واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند
و غزل
قالب همواره ي توصيف تو شد
روز ميلاد تو باز
آسمان جشن گرفت
و به يمن قدم سبز تو باران باريد
اي تسلاي خزان
سينه ي پر عطشم
كه ز گرماي حضور خشكي تاول زده است
از عبور نفس خيس تو باراني
اي تمناي بهار
سينه از بركت ميلاد تو نوراني باد
در دل خسته ام از عشق چراغاني باد
سرنوشت من و دل آنچه تو مي داني باد
عشقم از بيم رقيبان تو پنهاني باد
زنده ياد مجتبي كاشاني
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 23:40  توسط هستي
|